اینبار تو شعر بگو
من دست هایم را از تو دریغ میکنم
ادامه مطلب
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم چو خاطرش خستم
ادامه مطلب
غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستــم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به بــــاد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذرّه که چه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمری ست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گوی
سخن به خاک میفگن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست
که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم چو خاطرش خستمبه یاد تمامی رفتگان زمین
سیگار
میکشیم
که بر کاغذی که نوشته ام
رویا و پرنده
همیشه کنار هم نشسته اند
چرا که من
خود پرنده ای هستم
که از بام رویایی دور
به اسمان ترانه رسیده ام
با من هرچه هست
حرف پرواز است و
نم نم باران و رویای شمال
با من هر چه هست
حرف یار است و
حدیث شوق است و
بوسه باران یار
از این همه حرف و حدیث اما
با من هرچه هست
یار است و
یار است و
یار
فصلی که شاید همیشه در زندگیمان جاری باشد
این هم مسیر دیگریست که برای با هم بودن با هم ماندن می پیماییم
مثل همیشه هم قدم و قوی
و این به راستی نعمتیست برای هر مرد
وجود همیشه ماندگاری مهربان
و من باید خاموش و البته با فریاد بگویم :
ترانه ساز هر شب من
بابت هرآنچه میدانی و میدانم
ممنون
یعنی خدااااااسسس
امشب فهمیدم هنوز نمیدونه یک زن چطوری حامله میشه
میگفت خب اگه مرده بوسش کنه حامله میشه دیگه
حالا ببینین من چقدر شوتم
اگه فکر کنین میفهمین من چقدر شوتم
به خدا شاکی میشود کونمان را میدرد ها یکهو
من این پیشنهاد دوستانه را به خاطر کون همه مان دادم خدایی
نکن مموت جان نکن
پ.ن:2 روز تا جواب کنکور

